شناسه: 164892

روزه

به روایت از صغری غلامی : فرزند شهیدم فرد متدین ومتعبدی بود. به خاطردارم که دریک روزگرم تابستان برای انجام کارکشاورزی به باغ رفته بودیم وحسن با اینکه سن وسال چندانی نداشت روزه گرفته بود. به شدت درهوای گرم کارمی کرد. من دلم برایش سوخت وبه او گفتم: حسن جان یک قوری چای برایت درست کنم و روزه ات را بخور. ولی او به من گفت: مادرجان توباید مرا اگرروزه ام را بخورم نصیحت کنی حالا به من می گویی روزه ات را بخورم. جواب خدا را چه باید بدهم. بازهم من اصرارکردم و گفتم: اگراز پدرت می ترسی او خواب است ولی حسن گفت: پدرم خواب است ولی خداوند که خواب نیست و او همچنان کارمی کرد و روزه اش را افطارنکرد.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه