شناسه: 164912

عشق به جهاد 1

به روایت از برات رمضانی : احمد آقا آخرین باری که به مرخّصی آمده پایش شکسته بود . قبل از اینکه به مرخّصی بیاید پایش را گچ گرفته بودند ولی او خودش گچ پایش را شکسته بود و با عصا راه می رفت . روزی گفت : بابا عملیّات نزدیک است می خواهم برگردم جبهه . گفتم : هنوز که مرخّصی زیاد داری . گفت : بابا همان قدر که تو دلت برای من می سوزد ، دل من صد برابر بیشتر از آن برای بچّه های منطقه می سوزد و دلم برای آنها تنگ شده است . بعد از اینکه به جبهه رفت ،‌ برادرش شهید محمود که 48 ساعت به مرخّصی آمده بود گفت : این بار که برادرم احمد آقا را دیدم چهره اش عوض شده بود و من مطمئن هستم که دیگر او برنمی گردد . و همین طور هم شد و مدّت زیادی طول نکشید که خبر شهادتش را آوردند .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه