حالات معنوی خاص
به روایت از عباس علی رمضان مزرجی : شب جمعه قرار گذاشتیم که من به خانه ایشان بروم و او را خبر دهم تا باهم به مسجد برویم. وقتی درب حیاط را باز کردم دیدم در حال وضو گرفتن است. به من گفت: وضو گرفته ای؟ گفتم: من نمازم را خوانده ام. وی گفت: وضو برای رفتن به مهمانی خدا برای مراسم دعای کمیل. من نیز با ایشان وضو گرفتم. با زدن گلاب به لباسش روانه مسجد شدیم، پس از لحظه ای دعای ملکوتی کمیل شروع شد. من که در کنارش نشسته بودم، یک موقع متوجه شدم که دارد زار زار گریه می کند. خواستم آرامش کنم، ولی شب جمعه بود، غرق در اشک و عرق شده بود. سر به زمین گذاشته و با صدای بلند گریه می کرد. وقتی این حالت را از او دیدم خودم نیز گریستم و به خدا گفتم: ای خدای مهربان چطوری گناه این بنده خویش را نمی آمرزی، در حالیکه یاد تو هستی او را در میان بلعیده است. در آن شب هر چه می خواست از خداوند طلب کرد و در پایان گفتم: سردرد خواهی گرفت. چونکه زیاد گریه کرده ای؟ گفت: نه عزیزم من در مقابل عظمت الهی چیزی نگریسته ام و چشمانش دوباره پر از اشک شد. می ترسم دوباره گریه کند و مریضی عجیبی را دچار شود دیگر نخواستم بیشتر در این باره گفتگو کنم.
ثبت دیدگاه