تدبیر و مدیریت نظامی 1
به روایت از محمد اکبری : درشب 21/ 10/ 65 به عنوان فرمانده عملیات گروهان خاکی به اتفاق یک عده از برادران جهادگر به خط مقدم جبهه مأموریت یافتیم که شب 21 را در یکی از بندهای تاکتیکی که به دپوی اول مرسوم بود بگذارنیم. شب دوم را با عده ای از برادران به یکی از تپه های نزدیک خط جهت آماده کردن خود برای حمله به دشمن عزیمت کرده و در آنجا کانالی از بتون سیمان توسط دشمن به طول 9 کیلومتر ساخته شده بود و در اطراف کانال سنگرهای بتون آریه ای محکم توسط دشمن ساخته شده بود که در شبهای جلوتر به دست رزمندگان اسلام فتح شده بود و دو طرف کانال یک جاده ای بود که از آنجا مهمات و رفت و آمد وسایل جنگی دشمن صورت می گرفت در طرف دیگر کانال آب بود و داخل آب را هم مین کاری کرده سیم خاردار کشیده بودند و همگی در داخل یک سنگر به اتفاق شهید شمس آبادی فرمانده گردان جوادالائمه و شهید حسن رمضان زاده و شهید صادقی و برادر فدائی که مسئول آموزش و پرورش جاجرم و مسئول جهاد جاجرم بود و برادر محمد ××× مسئول کمیته کشاورزی نیشابود و رانندگان لودر و بولدزر شب را در آنجا گذرانیده بودند و صبح روز بعد که شش برادران گروه استحکامات 2 یا 3 سنگرهایی برای ما آورده بودند به اتفاق همسنگر و دوست و همشهری خودم حاج رضا همتی که او در شب عملیات و شبهای دیگر به عنوان پدر برای همگی ما بودند و ما از او روحیه می گرفتیم شروع کردیم به پر کردن کیسه های خاک و مستحکم نمودن سنگر خود، هیچ یادم نمی رود چه شب سردی از یک طرف سرما از یک طرف خمپاره های دشمن و از طرف دیگر گرسنگی و نبودن پناهگاهی در آن شب بعد از ساختن این سنگر که کمی امنیت آن بیشتر از سنگر اولی بود شهید شمس آبادی و شهید رمضانزاده، و یک عده از برادران دیگر رانندگان لودر و بولدزر و همچنین بی سیچی به این سنگر آمدند که بعدا برادران آن را به نام سنگر فرماندهی و محل استراحت رانندگان لودر و بولدزری که شبها از حمله برمی گشتند شد. بعد از گذشت 2 یا 3 شب از تاریخ 21 که نوبت به ما رسید ما به اتفاق شهید حسن رمضان زاده و برادر حکیدری و همشهری و پدر پسرمان حاجی رضا همتی راننده بلدوزر و یک عده دیگر از برادران راننده لودر و بلدوزر آماده شدیم برای رفتن به خط مقدم. ساعت 9 شب حرکت کردیم در 500 متری خط حمله من و شهید رمضانزاده و برادر کلیدری که هر سه فرماندهان عملیات خاکی بودیم پس از توجیه ما توسط شهید رمضانزاده از موقعیت حمله و خاکریزی را که باید در همان شب حمله می زدیم و تمام صحبتها و قرارهایمان را گذاشتیم که یک وقت از خط حمله به ما بی سیم زدند که لودرها و بلدوزرها را بیاورید جلوتر و لحظه به لحظه ما خود را آماده می کردیم و از تاریکی شب استفاده شود ما گام به گام جلو رفتیم و از داخل نخل ها عبور می کردیم و جنازه های عراقی در گوشه و کنار ما مشاهده می شد تا این که به پشت خاکریزی که در آن شب باید می زدیم رسیدیم که حمله ساعت 11 شب شروع و رمز حمله داده شد و بچه ها هرکدام سوار لودرها و بلدوزرهای خود شده و من هم که مسئولیت یک لودر و بلدوزر را داشتم شروع به زدن خاکریز با راننده شدیم. بچه ها یکی پس از دیگری و نوبتی بر روی لودرها و بلدوزرها کار می کردند. این کلمه هیچ موقع یادم نمی رود شهید رمضان زاده به من گفت: که از خودتان مواظبت کنید که زیر تانکها و بلدوزرها نروید و فقط شما بچه ها را راهنمایی کنید و این خاکریز را تکمیل کنید به محض زدن یک بل لودر یا بلدوزر صدها بسیجی و سپاهی در پشت آن سنگر گرفته و با دشمن می جنگیدند و آرپی جی زن ها با زدن هر گلوله آرپی جی یک تانک دشمن یا یک خودروی دشمن را نشانه می رفتند چون فاصله ما با دشمن خیلی نزدیک بود و این چنین دشمن را قلع و قمع می کردند. از قرار معلوم پشت سر دشمن رودخانه جاسم و اطراف رودخانه باتلاق بود و دشمن ناچار بود از پشت خاکریزی که جاده آسفالت دشمن از آنجا می گذشت عبور کند و هیچ راه فراری برای دشمن نبود و هر نفر و یا وسیله و یا تانکی از روبروی ما می گذشت مورد حمله و هدف نیروهای قهرمان بسیجی قرار داشت و برادران سپاهی و بسیجی آنچنان نزدیک دشمن رفته بودند که در چند صحنه که من خودم شاهد بودم جنگ تن به تن شد. موقعیت ما و زدن خاکریز هم از شبهای جلوتر به صورت نعل اسبی بود و در همان نقطه ای که ما حمله را آغاز کردیم باید این نعل اسبی را مقداری گشادتر می کردیم و میدان بیشتری برای نیروهای خودی باز می کردیم خاطره ای دارم از یک راننده لودر به نام برادر محمودی از شهرستان قوچان که این راننده لودر از نیروهای مردمی بود، موقعی که در موقعیت سلمان 2 بودیم کمپرسیهایی که تعدادی رانندگان او می ترسیدند و شن به جلو نمی بردند این برادر محمودی از هر کمپرسی یک مقداری پول گرفت و خودش این بار شن و مخلوط را به جلو می برد که یکی از برادران مسئول پایگاه و فرمانده گردان از این موضوع با خبر شدند و برادر محمودی را مورد بازخواست قرار دادند که این کار درستی نیست او در جواب گفت: اگر من و شما در شب عملیات زنده بودیم تلافی این خلافم را می کنم که از قضا همان شب حمله که برادر محمودی هم با من بود الحق که تلافی را با کار و کوشش نمود. از ساعت 12 نیمه شب مشغول زدن خاکریز شد تا سپیده دم و بعد از اینکه خاکریز تمام شد و نیروهای دشمن تار و مار شدند و معلوم بود که دشمن فرار را بر قرار ترجیح داده و مشاهده می شد که عقبه آتش دشمن از طرف جزیره مجنون می آید و دیگر آتش آنچنانی بر سر ما نمی بارد و من چون دیدم جبهه مقداری آرام است مشغول خواندن نماز شدم، نمازم که تمام شد شهید رمضان زاده گفت خاکریز را شکاف دهید و لودرها و بلدوزرها را 100 متر جلوتر هدایت کنید و خاکریز دیگری را شروع کیند. من هم با برادر محمودی و برادر حسینی مقدم از برادران جهاد شیروان برای زدون آن خاکریز جلو رفتیم و مشغول زدن خاکریز شدیم که ناگهان یکی از برادران بسیجی گفت بچه ها عراقی ها در داخل سنگر روبرویی هستند یکی از برادران بسیجی با آن لهجه خودش گفت: یک کلاش به من بدهید تا چند تیر حرامش کنم بعد این برادر بسیجی با یک تاکتیک جالبی به صورت زیکراک با توجه به اینکه یک دفعه دیدم که تیربار از روبروی دستهای ما را هدف گرفته دارد رو به ما شلیک می کند یک دفعه دیدم برادر محمودی پاکت یا بیل لودر را بالا گرفته و یک پایش را روی صندلی لودر و پای دیگرش را روی پاکت لودر و کلاش به دست به طرف دشمن رگبار گرفته چند لحظه نگذشته بود که دیدیم آن برادر بسیجی تعداد 15 نفر از نیروهای دشمن را اسیر کرده و می آورد که در بین این نیروها یک افسر هم وجود داشت وقتی که هوا روشن شد دیدیم که گورستانی از نفربرها و تانکها و خودروها و جنازه های عراقی در اطراف و گوشه و کنار ما در داخل سنگرهای مستحکم به هلاکت رسیده اند. محل تسخیر ما شهرک دوعیچی و نهر کنار ما نهر جاسم بود.
ثبت دیدگاه