احترام به بزرگترها
به روایت از خورشید رجبی : فرزندم غلامرضا خیلی به ما احترام گذاشت و هر آنچه را که به او امر میکردیم قبول میکرد. به خاطر دارم یک روز از نانوایی آمده بود و پاهایش آردی و خاکی بود دوید داخل اتاق، دعوایش کردم و گفتم: این چه وضعی است، با خود گفتم: الان که گریهاش بگیرد. دیدم سرش را بالا کرد و گفت چشم مادر جان دیگر با پاهای کثیف داخل اتاق نمیشوم و رفت و پاهایش را شست و از آن روز به بعد هر وقت از بیرون میآمد. خودش بدون اینکه به او بگوییم پاهایت را بشور، پاهایش را میشست و بعد داخل اتاق میشد.
ثبت دیدگاه