عشق به جهاد 1
به روایت از خورشید رجبی : به خاطر دارم روزی که پسرم غلامرضا میخواست به جبهه اعزام شود. غذایش را تهیه کردم و برایش داخل ساکش گذاشتم، او لباسهای بسیجیاش را پوشید و ساکش را برداشت که برود من برای اینکه شوخی کرده باشم به او گفتم: فقط مانده تو فسقلی بروی با صدام بجنگی و او را بکشی، لبخندی زد و گفت: ای مادر جان، شما و پدر از اول انقلاب بودید و انقلاب و راه امام خمینی را قبول دارید حالا نمیخواهید سهمی در این انقلاب و دفاع مقدس داشته باشید، اگر من نروم دیگری هم نرود پس چه کسی میخواهد برای دفاع از خاک میهن و ناموس به جبهه برود، مگر من از دیگران بهتر هستم، من هم مثل آنها هستم و باید بروم و اگر لایق شهادت بودیم به آرزویمان میرسیم و شهید در راه خدا محسوب میگردیم.
ثبت دیدگاه