عشق به جهاد
به روایت از صغری دهقان : زمان اوج انقلاب اسلامی روزیکه میدان شهدای مشهد کشتار داد من و پسرم داخل تاکسی بودیم. او که صحنه را دید. خیلی ترسید. اما وقتی که خدا می خواهد کسی را به خودش نزدیک کند. همین پسر می خواست برود. هر چه پدرش اصرار کرد. نرود نشد. 20 روز از پدرش زودتر به جبهه رفت و به حرف پدرش نکرد ثبت نام کرد و رفت 45 روز آنجا بود. آمد مرخصی من به او گفتم، و اصرار کردم و گفتم: حالا پدرت نیست تو دیگر نرو. گفت: مادر من جبهه را بیشتر دوست دارم شما چرا اصرار می کنی؟ من هم دیگر سکوت کردم.
ثبت دیدگاه