شناسه: 165893

خاطرات سیاسی

ما برای راهپیمایی و اقدام علیه رژیم در اوایل انلاب در مسجد گرد هم می آمدیم و برای این کار برنامه ریزی می کردیم. رژیم که از این موضوع با خبر شده بود ماموری ( سرهنگی) به روستای ما فرستده بود، تا ما از این کار منع کند او به ما می گفت: در مسجد جمع نشوید و به مسجد نروید. سلطان رو به آن سرهنگ کرد و گفت: ما عاشق مسجد هستیم و هیچ وقت از مسجد دور نمی شویم.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه