دستگیری از ضعیفان
یک روز نشسته بودیم ومن برای علی اصغر صحبت می کردم ومی گفتم : یک نفری برایم تعریف کرده که با شیرده ی انگور سحری می خورد و با همان روزه می گیرد وقتی این را برای علی اصغر تعریف می کردم دیدم اشک از چشمانش جاری شد و ازروز بعد دیدم علی اصغر به خانه نمی آید وقتی علت را پرسیدم متوجه شدم روزها سرکار می رود وخشت می زند بعد ازگذشت مدتی روزی با پول کارکرده بود مقداری وسایل خرید و یک روزدیدم وسایل را بسته بندی کرده و آنها را برداشت و ازخانه خارج شد من هم کنجکاو شدم و دنبال اورفتم دیدم درخانه ای در زد و چند بسته خرما آرام گذاشت وپشت در و خودش برگشت صاحب خانه هم آمد و آن ها را برداشت و من هم به خاطر اینکه اوناراحت نشود خودم را نشان ندادم .
ثبت دیدگاه