ایثار و فداکاری 2
یک روز سر سفره ی نهار دیدم علی اصغر غذایش را نمی خورد گفتم : علی اصغر نهارت را بخور او به من نگاه می کرد و خودش را با نانهای داخل سفره سرگرم کرده بود باز دوباره گفتم : چرا غذا نمی خوری؟ گفت : مامان اگر اجازه بدهی یک مقداردیگر غذا بردارم وببرم با دوستم بخورم گفتم دوستت کیست ؟ گفت : بعداًمی گویم تا اینکه روزی از یکیاز دوستانش پرسیدم علی اصغر با کسی غذامی خورد ؟ گفت :یک بچه ای است که مادر ندارد وپدرش زن گرفته و خیلی فقیر است وعلی اصغر پیش او می رود و برایش غذا می برد .
ثبت دیدگاه