شناسه: 165949

امر به معروف و نهی از منکر

به روایت از سید مهدی رشیدآبادی : یک روز در روستا مجلس عروسی بود . من و خواهرم به حیاطی که در آنجا مراسم عروسی بود رفتیم و مشغول تماشا کردن بودیم که پدرم ما را از درب حیاط صدا زد و گفت : بیائید به خانه برویم می خواهم از شما عکس بگیرم . ما به خانه رفتیم و ایشان عکسهای زیادی از ما گرفت . بعداً متوجه شدیم که به این بهانه خواستند ما را از آن مجلس دور کنند .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه