شناسه: 166241

محبت و مهربانی

یادم می آید آخرین دفعه که ایشان به مرخصی آمده بود من سخت مریض بودم و مادرم خیلی ناامید شده بود و لحظه به لحظه مرگ مرا در مقابل چشمانش می دید . رمضانعلی ا زراه می رسد می گوید : سمیه چی شده ؟ مادرم می گوید : از تب دارد می سوزد . و ایشان فوراً مرا بغل می کند و به طرف شهر به راه می افتد . به مطب که رسیدیم منشی گفت : که دکتر خواب است . ایشان مرا به بغل مادر می دهد و خودش می رود و دکتر را از خواب بیدار می کند . و به دکتر می گوید : که خواهرم دارد می میرد و شما خوابیدید . من و مادرم همیشه زنده ماندنم را مدیون برادرم رمضانعلی هستیم .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه