نوافل و نماز شب
به روایت از عذرا حسینی نژاد : به یاد دارم یک شب که خیلی هوا سرد بود حدود نیمه های شب از خواب بیدار شدم و می خواستم به حیاط بروم .همین که از داخل اتاق بیرون آمدم دیدم که یک نفر ایستاده و چون خیلی تاریک بود او را نشناختم . اول ترسیدم ولی بعد که جلو رفتم دیدم مجتبی است که دارد نماز شب می خواند و با خدای خودش به راز و نیاز مشغول است .
ثبت دیدگاه