شناسه: 166900

عشق به جهاد

هنگام اعزام سپاه صد هزار نفرى حضرت محمد )ص( شب در روستا اعلام کردند کاروان مى‏خواهد به مقصد جبهه حرکت کند بعد محمد هم گفت من هم مى‏خواهم به جبهه بروم زمانى که صبح‏ها ماشین‏ها آماده حرکت شدند و مردم براى بدرقه رزمندگان آمده بودند دیدم پدرو مادر محمد هم هستند پرسیدم محمد کجاست؟ گفتند: دار قالى مانده و خیلى گریه مى‏کند پشت دار قالى هم مى‏بافد و هم گریه مى‏کند ذر رابطه با جبهه مقدارى با آنها صحبت کردم و پدر و مادرش هم گریه مى‏کردند ناگهان پدرش گفت برو احمد محمد را از پشت دار قالى بردار و با خود به جبهه ببر در این هنگام احساس کردم یک سطل آب یخ رویم ریختند همانجا گفتم محمد شهید مى‏شود پدرش گفت محمد خودش انتخاب کرده رفتم دنبال محمد دیدم گریه مى‏کند و با خودش زمزمه مى‏کند و قالى هم مى‏بافد گفتم بلند شو دایى جان برویم جبهه گفت: شوخى مى‏کنى گفتم: نه پدر و مادرت گفته‏اند و الان در مقابل مسجد پیش ماشین‏ها منتظرت هستند سریعاً لباس رزم پوشید و از خواهرانش که پاى دار قالى بودند خداحافظى کرد و با ما به طرف جبهه به راه افتاد و در عملیات مهران کله قندى و در قلب دشمن در حالى که آر. پى. جى به دست و آماده شلیک بود به وسیله تیر مستقیم دشمن به دو نیم شد و به آرزویش رسید.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه