عشق به جهاد
هنگام اعزام سپاه صد هزار نفرى حضرت محمد )ص( شب در روستا اعلام کردند کاروان مىخواهد به مقصد جبهه حرکت کند بعد محمد هم گفت من هم مىخواهم به جبهه بروم زمانى که صبحها ماشینها آماده حرکت شدند و مردم براى بدرقه رزمندگان آمده بودند دیدم پدرو مادر محمد هم هستند پرسیدم محمد کجاست؟ گفتند: دار قالى مانده و خیلى گریه مىکند پشت دار قالى هم مىبافد و هم گریه مىکند ذر رابطه با جبهه مقدارى با آنها صحبت کردم و پدر و مادرش هم گریه مىکردند ناگهان پدرش گفت برو احمد محمد را از پشت دار قالى بردار و با خود به جبهه ببر در این هنگام احساس کردم یک سطل آب یخ رویم ریختند همانجا گفتم محمد شهید مىشود پدرش گفت محمد خودش انتخاب کرده رفتم دنبال محمد دیدم گریه مىکند و با خودش زمزمه مىکند و قالى هم مىبافد گفتم بلند شو دایى جان برویم جبهه گفت: شوخى مىکنى گفتم: نه پدر و مادرت گفتهاند و الان در مقابل مسجد پیش ماشینها منتظرت هستند سریعاً لباس رزم پوشید و از خواهرانش که پاى دار قالى بودند خداحافظى کرد و با ما به طرف جبهه به راه افتاد و در عملیات مهران کله قندى و در قلب دشمن در حالى که آر. پى. جى به دست و آماده شلیک بود به وسیله تیر مستقیم دشمن به دو نیم شد و به آرزویش رسید.
ثبت دیدگاه