احساس مسئولیت
به روایت از سید غلام رضا رجب زاده : یکی از همرزمانش به نام یاسر حکیمی که سه ماه بعد از فرزندم سید جعفر به شهادت رسید نقل می کرد: شب بعد از اینکه نوحه خوانی وسینه زنی تمام شد می خواستیم بخوابیم که سید جعفر آمد وگفت:یاسر جنازه های دوستان ما توی منطقه دشمن افتاده وپدر ومادران اینها منتظر خبرهستند ویا رادیو را گوش می دهند که ببینند فرزندانشان اسیرند یا مفقود. بلند شو برویم جنازه هایشان را به عقب بیاوریم.من گفتم: الان که خسته ام ونصف شبه ومنطقه دشمن خطرناک است، باشد برای فردا صبح. گفت:اگر تو نمی آیی من خودم بروم وقتی که دیدم قضیه جدی است با هم به راه افتادیم ورفتیم در بین راه به یک جازه ی عراقی برخورد کردیم چون جعفر تخریب چی بود وتخصص داشت،زیر جنازه را نگاه کرد وگفت:ببین زیر جنازه نارنجک گذاشتند. شما برو کنار تا من این نارنجک را خنثی کنم وقتی نارنجک خنثی شد وجنازه را برگرداند دید یک سرباز عراقی است که سید جعفر گفت:دیدی اینها برای ما تله گذاشتند می دانند که ما شبها می آییم دنبال جنازه هایمان اینها جنازه ی سربازان خود را طعمه قرار می دند.همان طور که پیش می رفتیم یک مرتبه پای سید جعفر به یک سیم تله گیر کرد یک مین مثل قابلمه از زیر خاک بیرون آمد وبدون اینکه سیم پاره شود ومین منفجر شود. ایشان گفتند:آقا یاسر هر کاری که برای رضای خدا باشد، خدا هم کمک می کند. بعد یکی از جنازه ها را پیدا کردیم که نیروهای دشمن ما را شناسایی کردند ورگبار وتیر بار را به روی ما بستند که سید جعفر در حالیکه جنازه را بر دوش داشت وذکر( وجعلنا) را بر لب داشت ومی آمد هیچ یک از تیر ها به ایشان برخورد نکرد وجنازه را سالم به عقب آورد.
ثبت دیدگاه