پیش بینش شهادت 3
یکروز محمد به خط مقدم آمد و گفت: « که این دفعه آخر است که به دیدن شما آمده ام و مرا در آغوش گرفت و گردن مرا بوسید و گفت: « عمو جان، بالاخره من نمی آیم و این دفعه شهید می شوم و شما سلام مرا به بچه هایم برسانید.»
یکروز محمد به خط مقدم آمد و گفت: « که این دفعه آخر است که به دیدن شما آمده ام و مرا در آغوش گرفت و گردن مرا بوسید و گفت: « عمو جان، بالاخره من نمی آیم و این دفعه شهید می شوم و شما سلام مرا به بچه هایم برسانید.»
ثبت دیدگاه