عشق به جهاد
هنگامی که برادرم محمد می خواست به جبهه برود من هم به بسیج آمدم تا برای رفتن به جبهه ثبت نام نمائیم و تشکیل پرونده دهم و بعد به برادرم محمد گفتم: شما چهار مرتبه به جبهه رفته اید، این مرتبه اجازه بدهید من به جبهه بروم. ایشان گفت: « شما آموزش ندیده ای، شما اول باید بروید آموزش ببینید و درد سر دارد ولی من دیگر به جبهه عادت کرده ام. من می خواهم بروم.» گفتم: حالا که من ثبت نام کرده ام شما بمانید من بروم و زمانی که به بسیج رفتم. برادران بسیج گفتند: « شما پرونده نداری. برادرت پرونده را برداشته» و دفعه آخری بود که ایشان به جبهه رفت و دیگر برنگشت.
ثبت دیدگاه