عشق به جهاد
به روایت از کلثوم حیدری : موقع عملیات شهر فاو بود که ابراهیم به مرخصی آمده بود . به خاطر دارم شب جمعه بود که متوجه شدم که صدای گریه می آید. دیدم ابراهیم گوشه ای نشسته و گریه می کند. از او پرسیدم چه شده؟ چرا گریه می کنی؟ گفت : گوش کن صدای دعای کمیل رزمندگان می آید. گفتم: این موقع که کسی در مسجد نیست. گفت نه از مسجد شهر فاو می آید. گفتم : حالا مگر چه شده است؟ گفت : من این قدر رفتم و آمدم هیچ نتیجه ای نگرفتم . من باید در این عملیات شرکت می کردم . هم اکنون رزمندگان دعای کمیل می خوانند و من اینجا در حال استراحت کردن هستم . من به ابراهیم گفتم اگر دوست دارید شما هم بروید من ناراحت نمی شوم . این را که گفتم با خوشحالی بار سفر بست و عازم جبهه شد و در همان عملیات به فیض عظیم شهادت نائل گشت.
ثبت دیدگاه