شناسه: 167345

خواب و رویای دیگران در مورد شهید

به روایت از مهین کوهجانی : بعد از شهادت همسرم حسین ذاکری من تا چهل روز حالم خوب نبود و روحیات مناسبی نداشتم و چون دو تا بچه داشتم یکی دختر و دیگری را هم حامله بودم. تا اینکه یک شب در عالم خواب و بیداری روح شهید به خانه آمدو دیدم در اتاق را بست و آمد کنار بسترم آهسته خوابید. گفتم: نگاه کن ببین حالا که آمده مثل قبلاً آرام و بی صدا نشسته و حرفی نمی زند و هر کاری کردم که برگردم نمی توانستم در حالت بیداری ترس بر من غلبه کرد و تمام وجودم را گرفت دیدم که شهید از کنارم بلند شد و به طرف درب اتاق رفت. من هم سریع خواهر شوهرم را صدا زدم که بیا اینجا. گفتم: حسین همین الان اینجا بود رفت توی حیاط وقتی رفتم و داخل حیاط را نگاه کردم کسی را ندیدم و این قضیه گذشت تا اینکه شب هفتم شهید بود که چند باری کسی مرا صدا می کرد و می گفت: مهین بیا بچه را بگیر،چون دختر کوچکم تا مراسم هفت پدرش توی خانه همسایه بود و از این حال و هوای غصبار بدور بود. اما وقتی به سمت صدا می رفتم کسی را نمی دیدم. که ماجرا را برای پدر شوهرم تعریف کردم گفت: این روح همسرت حسین است که می خواست سفارش بچه ها را به تو بکند.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه