شناسه: 167468

عشق به جهاد

به روایت از علی اکبر دهنوی :یکبار برای سرکشی ازدرس و امورات درسی او به مدرسه اورفته بودم . ناظمش می گفت:چند باری به من مراجعه کرده برای معرفی رفتن به جبهه و من به او گفتم که سن شما کوچک است . خلاصه آن روز که آمدیم رفت که بخوابد ، قبل از اینکه بخوابد به من گفت: بابا من می خواهم بروم جبهه این حرف را چند روز قبل نیز به من زده بود و من گفتم: که تو باید درس بخوانی هنوز سنت کوچک است و من نمی گذارم بروی بالاخره خوابید و ظهر و شام هیچ چیزی نخورد تا اینکه من همان شب خواب دیدم که داسی برداشته ام و به دنبال حمیدرضا می دوم تا آنکه آن را به سینه حمیدرضا زدم و از خواب بیدار شدم و وضو گرفتم و نماز خواندم و بعد رفتم روی سر حمیدرضا و او را از خواب بیدار کردم و گفتم: پاشو بابا نمازت را بخوان پاشو برو رضایتنامه را بگیر و بیاور تا من امضاء کنم تا بروی جبهه، حمیدرضا از خوشحالی پر زد و صبح همان روز رفت و رضایت نامه را آورد .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه