خاطرات سیاسی
در زمان انقلاب یک روز با محمداسماعیل به مسجد جامع نیشابور رفتیم و به سخنرانى شخصى که علیه رژیم شاه صحبت مىکرد گوش مىکردیم ناگهان نیروهاى وابسته به شاه چند تیر هوایى شلیک کردند و اکثر مردم فرار کردند ولى محمداسماعیل با این که از من کوچکتر بود. گفت: بنشین و نترس. اینها مىخواهند مردم را بترسانند که ما هم نمىترسیم
ثبت دیدگاه