شناسه: 167758

ایثار و فداکاری 1

به روایت از سیدامیر دولتی : شهید دریکی از روزهای سرد زمستان برای تدریس از منزل بیرون آمده بود . در کنار خیابان منتظر تاکسی ایستاده بود . که فردی را می بیند که از سرما می لرزد و چون نسبت به افراد مستضعف دلسوز بود . فوراً کتش را درمی آورد و به اومی هد و می گوید تو سرما می خوری و چون خودش سرما می خورد . در خانه کت دیگری نداشت ، به خانه خواهرم می رود و از آنجا برای خود لباس تهیه می کند .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه