خواب و رویای شهید
به روایت از میرفضل باقرزاده : یکی از شبها دوستان نقل می کردند که آقای دوستدار نیمه های شب تقریباً ساعت یک شب از اتاق محل استراحتش بلند می شود و حرکت می کند به سمت سالنی که شهداء نگهداری می شدند خوب طبیعی است که به بچه ها کنجکاوی دست می دهد که چرا این وقت شب به سالن رفته چه ضرورتی داشته است حدود یک ربع آنجا توقف داشته بعد هم بر می گردد می رود به رختخواب خودش می خوابه صبح که می شود بچه ها برایشان سؤال می شود و می پرسند که حسین آقا برای چه شما رفتی آنجا ؟ جریان چیست ؟ ایشان ابتدا امتناع می کند که چیزی نبوده بچه ها اصرار می کنند که باید بگویی خلاصه ایشان با اصرار بچه ها یک نکته ای را باز می کند که خیلی جالب است من رفته بودم که یک شهیدی را شناسایی کنم و جریان شناسایی هم بدین صورت است که شهیدی ابتدا به خواب من می آید وبه من می گوید که من را شناسایی کن پلاکم با صلاح پشت فانسقة شلوارم گیر کرده و شما اگر در سردخانه را باز کنی اولین شهید من هستم شما می توانی مرا شناسایی کنی ایشان می گفت من خواب را حمل بر این کردم که یک خواب معمولی است و گرفتم خوابیدم اعتنایی نکردم لحظاتی بعد مجدداً شهید به خوابش می آید می گوید چقدر می خوابی بلند شو مادرم منتظر است مرا شناسایی کن ایشان این دفعه از خواب بلند می شود وبی اختیار به طرف سالن حرکت می کند وقتی در سردخانه را باز می کند می بیند بله همان شهیدی که در خواب دیده اولین نفر است دست می کند پشت فانسقه می بیند پلاکی است مشخصاتش را یادداشت کرده وبعد هم شهید را شناسایی می کند و انتقال می دهد.
ثبت دیدگاه