دستگیری از ضعیفان
به روایت از عزیزالله دلبری : یادم هست پسرم جواد یک فرش بافته بود و رفت آن را فروخت. وقتی برگشت خانه به ایشان گفتم چقدر فروختی؟ گفت شصت هزار تومان وقتی پولش را از او خواستم گفت پولش را به چند نفر مستضعف داده ام. چون خیلی به پول احتیاج داشتند و وقتی به شهادت رسید به همان چند نفری که پول داده بود آمدند و برای عزایش به پول من دادند.
ثبت دیدگاه