شناسه: 167980

خبر شهادت

به روایت از هادی دلبری : زمانی که جنگ مهران شروع شد، مادرم خیلی بی تابی می کرد. زیرا برادرم جواد هم در همان منطقه بود و قرار بود به مرخصی بیاید و مادرم می گفت که ایشان را به جنگ می برند و خیلی گریه می کرد تا اینکه یک روز پدرم رفته بود درو و مادرم صبرش تمام شد و تنهایی به شهر رفت تا از عمویم بپرسد که چه شده است. من سر کار بودم یکی از دوستانم آمد پیش من و به من گفت خبر داری که برادرت جواد مجروح شده است؟ من هم بدون اینکه پدرم بفهمد با موتور دوستم به خانه برگشتم. وقتی رسیدیم به خانه دیدیم صدای قرآن به گوش می رسد وصدای شیون وگریه می آید و دیگر چیزی متوجه نشدم وقتی به هوش آمدم دیدم چند نفر دوروبرم هستند و من را باد می زنند.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه