عشق به جهاد
پسر عزیزم محمد اولین بار که به جبهه رفت به سلامت برگشت و ما چون برادرش شهید شده بود آرزو داشتیم دامادش کنیم مراحل دامادش را انجان دادیم و همسرش را به خانه آوردیم چند روزى از مراسم عروسى نگذشته بود و هنوز رنگ حناى دامادى در دستش بود یک روز صبح به من گفت: مادر مىخواهم بروم جبهه نیرو نیاز دارند گفتم: نخیر گفت: اسلام احتیاج دارد گفتم هنوز تو عروس در حجله دارى اگر اسلام احتیاج دارد پدرت برود او با حسرت به من نگاه کرد من متحیر شدم گفتم به قرآن رجوع مىکنم رفتم قرآن را باز کردم دیدم یک آیه آمد که مستقیاً نوید به بهشت داده بود گفتم خدایا راضى ام به رضایت اگر چه یک پسر به راهت دادهام اگر این هم لیاقت دارد، به امید تو.
ثبت دیدگاه