شناسه: 168181

عشق به جهاد

پسر عزیزم محمد اولین بار که به جبهه رفت به سلامت برگشت و ما چون برادرش شهید شده بود آرزو داشتیم دامادش کنیم مراحل دامادش را انجان دادیم و همسرش را به خانه آوردیم چند روزى از مراسم عروسى نگذشته بود و هنوز رنگ حناى دامادى در دستش بود یک روز صبح به من گفت: مادر مى‏خواهم بروم جبهه نیرو نیاز دارند گفتم: نخیر گفت: اسلام احتیاج دارد گفتم هنوز تو عروس در حجله دارى اگر اسلام احتیاج دارد پدرت برود او با حسرت به من نگاه کرد من متحیر شدم گفتم به قرآن رجوع مى‏کنم رفتم قرآن را باز کردم دیدم یک آیه آمد که مستقیاً نوید به بهشت داده بود گفتم خدایا راضى ام به رضایت اگر چه یک پسر به راهت داده‏ام اگر این هم لیاقت دارد، به امید تو.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه