خواب و رویای دیگران در مورد شهید
به روایت از علی ظفری : بعد از شهادت دوست و همرزم محمد هادی درویشی یک شب در عالم خواب و بیداری حس کردم که کسی در کنارم نشسته است چشمانم را باز کردم و تا او را در کنار خود دیدم بسیار خوشحال شدم . خواستم او را در آغوش بگیرم . اما نتوانستم چون فقط او را می دیدم ونمی شد او را لمس کنم . به او گفتم . کجائی ؟ چرا پیش من نمی آیی . ایشان جواب داد . مگر نمی دانی که من شهید شده ام ؟ گفتم : پس چرا اینجا هستی ؟ دخترت آزاده را دیده ای ؟ گفت : قبل از اینکه به پیش شما بیایم آنجا بودم او را دیدم . دختر خوبی است . ردر همین حین از جا بلند شدم تا او را در آغوش بگیرم . اما دوباره نتوانستم . همان طور که از جا بلند شدم و به طرفش رفتم او نیز لبخند زنان پشت به عقب و رو به من می رفت . تا اینکه به دیوار رسید و مثل اینکه دیوار شکاف بردارد او از دیوار عبور کرد و ناپدید شد من هم که به دنبال او می رفتم در راه پایم به سماور گیر کرد وافتاد در آن لحظه یکی ار دوستانم که همراه من آنجا حضور داشت بلند شد و مرا صدا زد و گفت : مگر سماور را ندیدی ؟ به خودم آمدم و متعجب بودم که او را در عالم خواب دیده ام یا بیداری.
ثبت دیدگاه