خاطرات جنگی
اوایل بهار هنوز هوا سرد بود در یکى از همین روزهاى سرد، پدرم از جبهه برگشته بود آنروز خیلى خوشحال بودم و لحظهاى آرام و قرار نداشتم. در کنار پدرم داخل اتاق نشسته بودم اقوام و دوستان براى دیدن پدرم مىآمدند و من هم به حرفهاى آنها گوش مىدادم. من در آن زمان ده ساله بودم ولى بیشتر آن حرفها و گفتگوهاى پدرم با دوستانش را بخاطر سپردهام. بیاد دارم که عموى پدرم به خانه ما آمد و پس از احوالپرسى، درباره خاطرات جنگ از پدرم پرسید پدر گفت غذا و آذوقه برداشتیم و مىخواستیم به دشمن حمله کنیم. پس از این که چند شبانه روز پیاده روى کردیم، دشمن از نقشه ما مطلع شد و ما را محاصره کرد. بعداز چند ساعت محاصره و طى چند روزى که در راه بودیم، آذوقهاى برایمان نمانده بود و لذا همان غذاهاى اضافى را که قبلاً زیر خاک کرده بودیم و کپک زده بود بر مىداشتیم و به مصرف مىرساندیم. پدرم در ادامه گفت: اگر نیروهاى خودى، یک ساعت دیرتر مىرسیدند هم اکنون زنده نبودم و به رو به عمویش کرد و گفت: عموجان! شهادت در چند قدمى ما بودى ولى قسمت ما نشد.
ثبت دیدگاه