شناسه: 168453

خواب و رویای دیگران در مورد شهید

تقریباً سه ماه از شهادت ایشان گذشته بود. شب پنج شنبه و ماه رمضان بود که من مجبور بودم در تهران بمانم. بعد از ظهر پنج شنبه بود که من با خودم گفتم: الان پدر و مادر و خواهرانم سر مزار شهید رفته اند. در صورتی که ن اینجا هستم. بغض گلویم را فشرد و گریه ام گرفت، و در همان حال خوابم گرفت. دیدم شهید آمده است. بعد از سلام و احوالپرسی گفت: دیدم تنها هستی گفتم: بیاییم و از شما سری بزنم.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه