شناسه: 168456

احساس مسئولیت

شهادت دوست عزیزش ناصر خاکی و مفقود شدن دوست خیلی صمیمی اش شهید عباس آذری او را زودتر از موعد به فکر جبهه رفتن انداخت و گفت : من باید بروم و خبری از عباس برای مادرش بیاورم من نمی توانم مادر عباس را ببینم که چشم انتظار است و با دیدن من بیشتر به یاد عباس می افتد و خاطرات او در ذهن وقلبش زنده می شود چرا که او همیشه ما را با هم دیه وبا دیدن من به یاد عباس می افتد باید بروم یا خبری از عباس بیاورم یا به عباس وناصر ملحق شوم وگرنه ین زندگی به من نمی چسبد و من لذتی از این زندگی نمی برم .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه