شناسه: 168668

عشق به جهاد

به روایت از محمدابراهیم داعی : محمد از طریق مدرسه به آموزش بسیج رفت. در منطقه گلمکان و یکی از روزها که ما برای ملاقات به پادگان آموزش گلمکان رفتیم پادگان خالی از نیرو بود. موضوع از این قرار بود که در آموزش یک نفر شهید و چند نفر مجروح شدند و بعد از اینکه از آوزش آمدند به ایشان گفتم: ببین جنگ سخت است. اینجا که محل آموزش است مجروح و شهید می دهد. جنگ که خوب از این مسائل زیاد دارد. بعد از آموزش که قرار بود محمد در سپاه اعزام شود، ایشان با همکلاسی های خودش که سه نفر بودند به پادگان بسیج جهت اعزام رفتند و تا ظهر آن روز آنجا بودند. من رفتم به پادگان و به مسئول اعزام گفتم: ایشان را اعزام می کنید یا خیر. ایشان گفت: خیر او مکلف نیست و اعزام نمی شود و دست ایشان را گرفتم تا کنار پادگان آمدم و دوستانش هم از پشت سر می آمدند. ایشان رفت و گفت: من را می بری به خانه ولی جنگ تمام می شود و شما پشیمان می شوید و من تصمیم گرفتم که او را برای اعزام بفرستم. او خیلی خوشحال بود از این تصمیم من.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه