محبت و مهربانی
به روایت از فاطمه اسدزاده : به یاد دارم یک روز به اتفاق دختر خاله ام جهت شرکت در مراسم رژه خواهران از منزل خارج شدیم و غلامحسین به همراه شش تا بچه در منزل ماند. چون مراسم خیلی طولانی شد، دیر به خانه برگشتیم و پیش خودمان فکر کردیم وارد خانه که شویم حتما غلامحسین خیلی ناراحت و عصبانی است و یک چیزی به ما می گوید . ولی خدا شاهد است وقتی که وارد خانه شدیم ایشان با خوشروئی از ما استقبال کرد و تمام کارهای خانه را نیز انجام داده بود.
ثبت دیدگاه