عشق به جهاد
به روایت از موسی الرضا دستجردی : به خاطر دارم وقتی که حمیدرضا برای آخرین بار به مرخصی آمده بود ، هنگام اتمام مرخصی و بازگشت به جبهه از ایشان خواستم با توجه به اینکه زمانی از شروع کلاس های دانشگاه گذشته از رفتن به جبهه خودداری نماید و در کلاس های دانشگاه شرکت کند . او جوابی که به من داد این بود : از شما بعید است این حرف ها را می زنید . چه طور خود را پیروز ولایت می دانید و به خود اجازه می دهید که به من بگویید به جبهه نروم . تا اینکه موقع بازگشت به جبهه فرا رسید و به هنگام بدرقه که یکدیگر را در آغوش گرفته بودیم به من گفت : موسی می خواهم تو را خوب ببینم چون می دانم این بار که بروم برنخواهم گشت و به آرزویم خواهم رسید . و همین طور هم شد . پس از چند روز که از رفتنش گذشت خبر شهادتش را برایمان آوردند.
ثبت دیدگاه