آخرین وداع با خانواده
به روایت از محمدرضا دستجردی : به خاطر دارم شبی که فردایش حمیدرضا می خواست به جبهه برود تا صبح قرآن و دعا می خواند و آرام و قرار نداشت و سرش را روی بالشت می گذاشت و بلند می شد و سرش را روی بالشت مادرش می گذاشت . در همان لحظه متوجه شدم که به او الهام شده این بار به شهادت می رسد . مادرش گفت : امشب چه شده است ؟ چرا این قدر بی قراری می کنی ؟ گفت : مادر امشب آخرین شبی است که شما را می بینم و همین طور هم شد و آن شب آخرین دیدار ما با حمیدرضا بود و بعد از مدتی که از رفتنش گذشت خبر شهادتش را برایمان آوردند.
ثبت دیدگاه