نظم و انضباط
به روایت از عباس علی منزل آبادی : یک روز شهید خوش سیما برای سرکشی رفت گفت : فردا من ساعت دوازده می آیم. فکر کردم که ساعت 12 ظهر را می گوید. بنابراین تا ساعت 12 خودم را سریع به محل رساندم، اما او نیامد. 12/30 شد اما نیامد گفتم : این اولین بد قولی خوش سیماست. خلاصه وقتی آمد به او می گویم. شب ساعت 10- 9/30 بود که خوابیدم. چند ساعت بعد یکباره دیدم یکی بیدارم می کند. گفت : آقا جان مگر ساعت 12 قرار نداشتیم؟ بلند شدم گفتم : الان 12 شب است و ما 2 شب قرار داشتیم؟ گفت : همین الان از راه رسیدم، حالا برویم که صحبتهایمان را بکنیم.
ثبت دیدگاه