شناسه: 169126

خاطرات بعد از مجروحیت

به روایت از عذرا سالاری : به خاطر دارم نیمه های شب بود که من و بچه هایم اتاق بالا نشسته بودیم که یکمرتبه صدای در زدن آمد، پسرم علی رضا رفت و از روی ایوان نگاه کرد و داد زد مامان بابا آمده، با عجله رفتم پائین دیدم لباسهایش را عوض کرده و یک لباس دیگر به تن دارد، آمدند داخل خانه رفتند از پدر و مادرشان احوالپرسی کردند و بعد به خانه برگشت. آن شب در مورد مجروحیتش هیچی نگفت تا اینکه فردای آنروز در اتاق نشسته بودیم که من گفتم: حتماً مجروح شده ای به زانوهایش که دست زدم. گفتم: بخدا یک چیزی داخل پایتان است، پاچه شلوارش را بالا زدم و دیدم که به پایش ترکش خورده است، چون من دو شب قبل خواب دیده بودم که ایشان از ناحیه هر دو پایشان ترکش خورده و جای ترکش ها مشخص بود، اما ایشان گفت: نه و خواست از من پنهان کند اما من سریع آن پایش را هم نگاه کردم و دیدم بله آن پایش هم ترکش خورده است، و خوابم حقیقت پیدا کرده است. نیمه های شب بود که دیدم حالش به هم خورد که من پدر شوهر و مادر شوهرم را صدا زدم او را به بیمارستان بردیم که دکتر گفت: این بر اثر موج گرفتگی اینجوری شده است.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه