عشق شهادت
راوی سکینه افشاری : یادم هست یک دفعه که پسرم هادی خزائی به مرخصی آمده بود به او گفتم : باید ازدواج کنی وگرنه دیگر اجازه نمی دهم که به جبهه بروی او با این که دوست نداشت ازدواج کند ولی تن به این کار داد و دختر مورد علاقه اش را برایش خواستگاری کردیم و طولی نکشید که مقدمات مجلس عقد کنان را درست کرده و مجلسی را برگزار کردیم . در هنگام برگزاری مراسم ایشان مدام گریه می کرد و یک لحظه ساکت نمی شد هر چه علت گریه ی او را می پرسیدیم جوابی نمی داد تا این که مجلس تمام شد و وقتی که پدرش از او علت کارش را سئوال کرد گفت: شما با این کار می خواهید مرا دلبسته این دنیا کنید تا نتوانم به آن هدف خودم که آرزویش را دارم برسم پدرم گفت: مگر هدف تو چیست که از این موضوع واجب تر است؟ گفت: من پیروزی اسلام و اگر خدا قبول کند شهادت در راه اوست.
ثبت دیدگاه