شناسه: 169986

تولد و کودکی

به روایت از ربابه بیگی : زمانی که فرزندم علیرضا 6 ماهه بود دچار اسهال شد . آن زمان دکتر زیاد نبود . یک دکتر روحانی بود و ماشینی هم نبود . من این بچه را برداشتم روی شانه ام گذاشتم و به گناباد رفتم . وقتی دکتر طبابت کرد و می خواستند به بچه آمپول بزنند . آمپول زن گفت : ما شنیده ایم که گفته اند بر مرده هم لگد شما چطور گذاشته اید این بچه را که از بین رفته الان آورده اید . گفتم : چکار می توانستم بکنم . وقتی او را آمپول زدند و او را بغل کردم و با سختی زیاد به خانه برگشتم و رویش را به قبله کردم و خواباندم . چند تا از زنهای همسایه به خانه ی ما آمده بودند و می گفتند این بچه می خواهد بمیرد و از حرف همسایه ها خیلی ناراحت شدم . گفتم : من همین یک پسر را دارم یک قالیچه نذر کردم که خوب شود .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه