شناسه: 170231

خواب و رویای دیگران در مورد شهید

به روایت از فاطمه ناوشکی : یادم هست یکسال مریضی سختی گرفته بودم و چند وقتی را در بیمارستان بستری شده بودم و به خاطر این مریضی پیش خدا شکوه و گلایه می کردم در همان شبها یک شب خواب دیدم که برادرم جواد خانی به همراه یک سید نورانی به داخل اتاقم آمد به او گفتم برادرجان کجا بودی؟ اینجا چکار میکنی؟ گفت: شنیده بودم مریض هستی به دیدنت آمده ام. پرسیدم این آقا چه کسی است؟ چرا او را به همراه خود آورده ای؟ گفت: این آقا فرمانده من است و لطف کرده به همراه من به عیادت شما آمده است بعد از گذشت نیم ساعت که در کنار من بود و با او صحبت می کردم ایشان یک لیوان آب از آن سید بزرگوار گرفت و به من داد و گفت:این آب را بخور. انشاءالله خوب می شوی. بعد هم اینقدر عجز و ناله نکن قسمت هر کس را خدا بهتر می داند که چیست و اوست که داناترین دانایان است. و به همه امور آگاه است آب را خوردم و از خواب بیدار شدم از آن شب به بعد روز به روز بهتر شدم و چند روز بعد از بیمارستان مرخص شدم و دیگر ناراحت نبودم.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه