شناسه: 170232

خاطرات سیاسی

به روایت از فاطمه ناوشکی : به خاطر دارم قبل از پیروزی انقلاب و هنگام تظاهرات مردم بر علیه رژیم پهلوی برادرم جواد خانی نیز فعالیت زیادی در این مورد داشت یک روز که درگیری شدیدی بین مردم مزدوران رژیم روی داده بود ایشان نیز به تظاهرات رفته بود من نگرانش شده بودم و درب حیاط منتظر او بودم که یکدفعه متوجه شدم از سر کوچه وارد کوچه شد تا او را دیدم به طرف او دویدم که ناگهان او را در حالی که لباسهایش غرق در خون بود دیدم خیلی شوکه شده بودم و فکر می کردم که مجروح شده او را در آغوش گرفته و گریه می کردم و او نیز می گفت این خون من نیست . من هم باور نمی کردم برادرم مرا از خودش جدا کرد و گفت :خواهر جان اگر اینقدر خون از من رفته بود که تا به حال مرده بودم کمی آرام شدم و به او گفتم پس زخمی شده ای گفت :نه طی درگیری چند نفر مجروح شدند و من آنها رابه بیمارستان انتقال دادم به همین خاطر لباسهای من خونی شده است . بعد خندید و راه افتاد به طرف خانه ومن به دنبالش حرکت کردم ولی هنوز باور نمی کردم و به قد و بالای او نگاه می کردم وارد حیاط شدیم و در کنار حوض نشست و من برایش آب گرم آوردم و لباسها و دست و صورتش را شست.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه