خواب و رویای دیگران در مورد شهبد
به روایت از فاطمه ناوشکی : دو روز بعد از خاکسپاری برادر شهیدم جواد خانی با همسرم به مزار ایشان واقع در خواجه ربیع رفتیم. در آن زمان چون شهیدان را می آوردند و به خاک می سپردند خیلی شلوغ بود و به همین خاطر هر چه گشتیم آرامگاه او را پیدا نکردیم. همسرم گفت بیا همین جا می ایستیم و فاتحه می خوانیم. حتما که نباید در سر مزارش بنشینی. گفتم برادرم برای من خیلی فداکاری کرده است و من نمی خواهم بی تفاوت به او باشم. او همیشه وقتی من ناراحت بودم دست در گردن من می انداخت و مرا دلداری می داد. بالاخره آنقدر گشتیم که خسته شدیم و به خانه برگشتیم. همان شب در خواب دیدم که بر سر مزارش نشسته ام و گریه می کنم یکدفعه متوجه شدم دهانه قبر باز شد و برادرم جواد از قبر بیرون آمد و درست مثل همان عکسی بود که چند وقت پیش گرفته و من آن را خیلی دوست داشتم و لباسهای زیبا نیز بر تن دارد. از قبر که بیرون آمد کنار من نشست و دستم را گرفت و گفت خواهر جان چرا گریه می کنی گفتم: من صبح هر چه دنبالت گشتم نتوانستم پیدایت کنم گفت: من صدای تو را شنیدم ولی گرفتار بودم و نتوانستم پیشت بیایم. حالا که آمده ام بیا تا با هم به خانه ام برویم. از پله های قبر پایین رفتیم دیدم داخل آن خیلی زیبا فرش شده و در کناره آن همه تمیز و رنگ شده است. به من گفت این خانه موقت من است. بعد به خانه اصلی ام می روم شما بگویید که چرا اینقدر گریه می کنی و ناراحتی. گفتم نمی توانم دوری شما را تحمل کنم. گفت شما را اینجا آورده ام تا خانه موقت من را ببینی و دیگر ناراحتی نکنی و ببینی که جای بسیار خوبی دارم در همین حال بود که از خواب بیدار شدم و سعی کردم دیگر ناراحت نباشم و گریه نکنم.
ثبت دیدگاه