خواب و رویای دیگزان در مورد شهید
به روایت از غلامرضا ناوشکی : چند سالی بعد از شهادت برادرم جواد خانی می گذشت که یک شب در خواب دیدم که در یک جاده تاریک و ظلمانی راه می روم و به خاطر پیدا نکردن مسیر خود گریه می کردم و با خدای خود می گفتم چگونه راه را پیدا کنم که ناگهان دستی بر شانه ام احساس کردم. برگشتم و برادرم جواد را دیدم و چون دیدن او برایم غیر منتظره بود جیغ کشیدم. برادرم با لبخندی به من گفت ببخشید که تو را ترساندم همدیگر را در آغوش گرفتیم . گفت اینجا چه کار می کنی؟ گفتم دنبال شما می گشتم. گفت: من که گم نشده ام من همیشه در کنارتان هستم چرا اینقدر گریه می کنید من که نمرده ام شهید شده ام و شهیدان همیشه زنده هستند. بعد دست من را گرفت و به یک مکان زیبا و دیدنی برد و در آنجا مشغول صحبت شدیم بعد از کمی گفتگو به من گفت خواهرم من همیشه در کنارت هستم هر وقت دلتنگی و کاری داشتی مرا صدا کن کمکت می کنم در همان لحظه از خواب بیدار شدم.
ثبت دیدگاه