شناسه: 170414

خاطرات نحوه مجروحیت

به روایت از مریم صالحی : هوا خیلی گرم نشده بود و تازه آفتاب نرم و لطیفی روی ارتفاع زیبای محله قندی خودنمایی می کرد و سکوت دشت مهران را تنها صدای دلنشین آب رودخانه کنجان چم زینت می داد. متوجه شدم کنار سد یکی از بچه ها مشغول لباس پوشیدن است . وقتی خوب دقت کردم دیدم علی خالق نیا است . وقتی شستن لیوانها تمام شد ، آهسته جلو رفتم و پس از سلام کناری نشستم و به آب رودخانه نگاه می کردم ، چهره زیبای این رزم آور اسلام در آفتاب زرگون صبح از موی طلایی جذاب تر شده بود و موهای شسته شده و قشنگش هر بیننده ای را متوجه خود می کرد. در همین حال آقای محمد رضا ترابی جلو آمد و نزدیک شهید خالق نیا نشست . با دست بر پشت او زد و گفت : چی شده علی آقا لباسهای شیک و نو پوشیده ای ؟ شهید خنده ملیحی کرد و گفت : آخر فردا روز تولد من است . خودم را تمیز کردم این لباسهای کره ای که مدتها نگه داشتم ام الان وقت پوشیدنش است . پس از مکث کوتاهی گفت : چقدر خوب است انسان روز تولدش شهید شود . صحبتهای زیادی بین دو نفر رد و بدل شد سپس هر سه به سنگر کنار سد برگشتیم ، فردای همان روز حدود ساعت 10 بود که داخل سنگر ، چند نفری آماده می شدیم تا به خط برویم تعدادی از بچه ها هم بیرون از سنگر بودند . یک هواپیمای عراقی شروع به بمب باران کردن منطقه نمود که یکی از بمبها در سی متری پشت سنگر ما به زمین افتاد و برای مدتی سنگر به هم ریخت گرد و غبار عجیبی شد ، چند دقیقه ای همه گیج بودیم . بعد از اینکه سر و صدا تمام شد ، بلافاصله همه بیرون رفتیم تا از بچه هایی که در بیرون از سنگر بودند خبر بگیریم ببینیم کسی شهید یا مجروح شده یا خیر . بعد از دقت و کنترل متوجه شدیم علی خالق نیا با اینکه از همه بچه ها به محل اصابت بمب دورتر بوده مورد اصابت ترکش بمب واقع شده است خون پاکش لباسهای قشنگ و موهای زیبایش را جذابتر نموده بود به این ترتیب این بمب سر گشته فقط ماموریت مجروح کردن یک عاشق را داشت .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه