شناسه: 170529

عشق به جهاد

به روایتاز شوکت حیلی مقدم : یک بار گفت: می خواهم بروم جبهه آن موقع زنش عقد بود رفت و سه ماه آنجا بود وآمد و بعد از گذشت چند وقت باز هم رفت .این بار زنش را آورده بودیم منزل و نزدیک زایمان زنش بود و گفت: اسمم را نوشتم برای جبهه .گفتم : نه،نه تو بچه داری می خواهی بروی؟ من یک نفر که بیشتر نیستم .تکلیف بچه ات چی میشه ؟ گفت: هیچ کار نمی شود خدا هست . گفتم : مادر جان ما هیچ مشکلی نداریم گفت: شما خدا را دارید من راهی را که خواسته باشم بروم می روم .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه