پشتيباني نيرو مالي و فرهنگي 2
به روایت از اسحاق افقهی فریمانی : یک روز در شهرداری با شهردار بودم که ایشان آمد و گفت: چرا شما آقایان کمک نمی کنید. شهردار گفت: ما حرفی نداریم. ایشان گفت: من هر وقت که می آیم فقط بابا را می توانم تیغ بزنم و شما را نمی توانم. شهردار گفت: چه می خواهی؟ وی گفت: ما یک ماشین می خواهیم که محل مأموریت ما یخ برساند. شهردار گفت: شما اعتبارش را داری . بچه ها می گفتند: مجید آقا نمی خواهد! و خود ما هر کدام 1000 تومان تا 2000 تومان جمع کردیم و 40000 تومان شد، یک اتاق فلزی مخصوص یخ خریدیم و روی ماشین گذاشتیم که یخ را به رزمنده ها برساند.
ثبت دیدگاه