حرمت والدین
به روایت از محمد سلیمانی :ساعت 11/45 دقیقه شب بود. لامپهای منزل خاموش بود. لامپ گازی تیرچراغ برق داخل کوچه 6 متری که با خیابان معلم 100 متر بیشتر فاصله نداشت، توی صحن حیاط منزل را روشن کرده بود و گلهای رز قرمز رنگ که قرمزی شبیه گل لاله بود در کنار بهارخواب کاملاً چشم را به خود جذب می نمود زیرا در پشت آن تلویزیون که برنامه سخنرانی امام (ره) را در جمع بسیجیان پخش می کرد نورانیت آن مقتدای همیشه زنده تاریکی شب را تحت تأثیر خود قرار داده بود. به یک باره درب بهارخواب به صدا در آمد. از جا بلند شدم و صدا بلند کردم: آمدم! صحن حیاط که شنی بود و تا درب ورودی منزل چهل پنجاه قدم می شد صدای بهم خوردن ریگها در زیر کفش بگوش هر عابری در داخل کوچه می رسید نزدیکتر شدم و گفتم: کیه!؟ صدای آرام همراه با شوخی می گفت: کسی نیست جز مجید! در را باز کردم و مجید را دیدم. مجید مجید افقهی ، فرمانده گردان والعادیات که قبلاً مسئول لشکر 21 امام رضا (ع) بود. همدیگر را در آغوش گرفتیم. او که کمی قدش بلندتر بود کمرش را با دستهایم فشار دادم. صدای آخ مجید بلند شد و بدنبالش گفت: آخ از دست این زبان...! گفتم: چی شد؟ کی آمدی؟ به سؤال دوم پاسخ داد: ساعت 8 امشب! اما پاسخ سؤال اول را نداد. چراغ بهارخواب روشن شد و مجید شروع به احوالپرسی با همسرم کرد. مجید که نمی خواست جواب سؤالم را بدهد می خواستم دوباره به آغوشش بگیرم که گفت: (دخیل الخمینی ، دخیل الخمینی ...!) و دستها را بالا گرفت. سرش را جلو آورد و در گوشم گفت: بعداُ تعریف می کنم. باتفاق مجید روی بهارخواب نشستیم. مجید انگار این بار مثل همیشه نبود. از مرتضی کوچک که چند ماهی بیشتر نداشت چیزی نپرسید! چرا بپرسید!؟ درست است که چهار ماه قبل بعد از عملیات که آمده بود خیلی سر به سر مرتضی گذاشته بود. اما این بار با حرفهای خشک و سوغاتی سیرجان مثل دفعه های پیش نبود. پا شدم که میوه بیاورم که خانم میوه ها را جلوی وی گذاشت و مجید همانطور که می خورد به سرود کجایید ای شهیدان خدایی که بعد از فرمایشهای حضرت امام (ره) از تلویزیون پخش می شد، دل و جان سپرده بود. گفتم: کجایی مجید جان!؟ او گفت: خوشابحال شهداء ... و دیگه چیزی نگفت. پس از مدتی رو به من کرد و گفت:من به مادرم تلفن بزنم چون خبر ندادم که اینجایم! وقتی تلفن می زد اینطور صدایش به گوشم می رسید: من امشب اینجا می خوابم خانه محمد آقا .. شام میل نداشتم آنهم به او آقایان دیگه اگه بودم...! تلفن تمام شد و خداحافظی کرد سپس آمد و نشست. وقتی که نشست رو به من کرد و گفت:میهمان داشتیم. وقتی که آمدند بلافاصله یک نفر از آنها گفت: مجید آقا چرا ول نمی کنی!؟ بیا دنبال زندگی دامادی و درس و ... جواب دادم: صدام باید ول کنه بره توی کشور خودش، تا او باشه که نمیشه! آن آقا ادامه داد: شما جوان هستی، با یک اسم و کمی تعریف، سرتان را کلاه می گذارند و به کشتن می دهند و بعد هم از تو و امثال تو که ساده هستید و جوانید سوءاستفاده می کنند و آنجا (میدان جنگ و نبرد) شماها را جلو می اندازند و ...! و خلاصه به امام که رسید بلند شدم و گفتم به احترام حاج آقا (پدر مجید) و حاجیه (خانم مادر مجید) هیچی نمی گم... آخر خوب مجید منطقی برخورد کرده بود. اون آقا مسلماً با انقلاب میانه خوبی نداشت. خودش و خانواده اش همگی سرمایه دار بودند. پولهایشان را از چه راهی بدست آورده اند کاری ندارم چون قبلاً... خلاصه می شناسم. خلاصه مجید در ادامه صحبتهایش گفت: امشب قلبم خیلی به درد آمد. اینها همه چیز را به تمسخر می گیرند حتی... و اگر به خودم اهانتی بشود هیچی نیست اما... قابل تحمل نیست و اینها از بعثیها به نوعی بدتر ضربه می زنند! سپس کمی راحت و سبک شد و در ادامه گفت: چه کار کنم محمد با اینها ...!؟ پاسخ دادم: خیلی تحویلشان نگیر، مجید آقا! پاشو شام بخور که عقب ماندی،البته از شام خوردن! لبخندی زد و گفت: الان گرسنه شدم از جنوب که حرکت کردم جز میوه چیزی نخوردم! و شام خورد... هوا که تاریک بود، کم کم رو به سپیدی می رفت. صدای دلنشین مجید در حالت نماز می آمد. پس از سلام و صبح بخیر مجید گفت:حاج آقا و حاجیه خانم اصرار دارند که داماد بشوم. دیشب تا رسیدم مجدداً همان ابتدا گفت: اینبار اگر اقدام نکنی هیچی ..! آخه به جان امام قسم دادند چه کار کنم؟ با توجه به اینکه حاج آقا و حاجیه خانم قبلاً با من در این باره صحبت کرده بودند، گفتم: حالا که مدت زیادی است که در جبهه ای ، رضا هم شهید شده، بیا یک چند ماهی اینجا باش بعد باز برو یا موقع عملیاتها که بچه ها خبر می دهند برو! خوب!رضا، برادر مجید در عملیات والفجر 3 در مهران شهید شده بود و مجید هم همزمان با شهید رضا در جبهه جنوب بود. روز تشییع جنازه رضا با یکی از دوستانم در جلوی منزل شهید که پرده های سیاه جهاد و بنیاد شهید و سپاه نصب شده بود و شهادت رضا جان را تسلیت و تبریک گفته بودند، با پیکان آمدیم که بپیچم مجید را دیدیم که وارد خیابان 8 متری شد. لازم بذکر است که منزل شهید در خیابان شهید بهشتی فریمان که به موازات خیابان اصلی شهر است بود و خیابان 8 متری حدود 200متر ارتباط این دو خیابان را بر عهده داشت. خلاصه مجید را دیدیم که دستش به گردن بسته شده و تا کتف گچ گرفته شده است و در دست دیگرش یک پلاستیک است که داخلش عکسهای مربوط به دستش می باشد. نزدیکتر که شد دیدیم که خوشحال است. دنده عقب برگشتتیم درب منزل که 50 قدمی بیشتر نبود از خودرو پایین آمدیم. مجید وارد خیابان شهید بهشتی یعنی خیابان خودشان شد. در حالیکه زمزمه می کرد ما را دید و نزدیکتر آمد. وقتیکه ما را با لباس سیاه دید و چشمش به پرده های روی دیوار که نوشته شده بود؛ (شهادت تکاور شهید رضا افقهی را به امام و امت شهید پرور و شما خانواده معظم تبریک و تسلیت عرض می کنیم. بنیاد شهید انقلاب اسلامی) همانطور دستش پایین آمد. ما به طرفش رفته و به آغوشش گرفتیم و... مجید گوشی تلفن را برداشت و به حاجیه خانم گفت: پیشنهاد دیشبتان را قبول کردم و آنها برایش خواستگاری رفتند و.. او خبردار شد که عملیات است و دوستانش با وی تماس گرفتند. بالافاصله رفت و گفت: باقی کارها بعداً ! او رفت و پس از 32 روز برگشت البته با دوعدد عصا در زیر بغل و پای گچ گرفته! خوب مجید پایش را از زانو در عملیات در راه امام حسین(ع) اهدا نموده بود. مدتی را به جهت مداوا در سپاه فریمان خدمت می کرد و سرانجام مراسم عقد ایشان فرا رسید. مجید یکروز غروب به منزل خواهرم که من هم آنجا بودم آمد و دعوت نامه ای را که دست نویس روی برگه های دفتر و با خودکار آبی نوشته شده بود و از کاربن هم استفاده کرده بود به من داد و همینطور از بقیه هم دعوت کرد. البته من هنوز هم از بین این همه کارت عروسی گران قیمت و چندرنگ به زیبایی برگ دعوت مجید ندیده ام. بهرصورت در مجلس عقدش که در منزل پدرخانمش بود، در مشهد شرکت کردیم. پس از مراسم عقد و آن جلسه باصفا و صمیمی همراه با سرور و شادمانی در یک فضای معنوی، پدر خانم که شال سبز برسرداشت و از سادات حسینی است آمد و پیشانی مجید را بوسید و تبریک گفت. مجید به اتفاق همسرش در طول یک ماه سه بار به خانه ما آمدند در جلسه سوم خانمش به من گفت: محمدآقا، مجیدآقا می خواهد به جبهه برود و اگه میشه طبق قول خودش چند ماهی باشد تا مجلس عروسیمان و مختصری از وسایل جور شود بعد برود! که مجید پس از چند روز روح بلندش در بلندیهای کله قندی به ملکوت اعلی پیوست و همسر فداکارش وی را به همراهی نمود تا وصل معشوق حقیقی اش شود.
ثبت دیدگاه