خاطره شماره 10 - شهید مجید افقهی فریمانی
پدرشهيد:« هرچه داشت انفاق مي کرد. مجيد بچه که بود، حساب پس اندازي برايش باز کرديم، بزرگ تر که شد، گفت: دفترچه ام را بدهيد مي خواهم حقوقم را بگيرم و به حسابم بگذارم. وقتي مي خواستيم دامادش کنيم از او خواستيم که دفترچه اش را بياورد، اما او گفت: پولي ندارم، همه را به صندوق جبهه ريخته ام. گفتم: با حقوقت چه مي کني؟ گفت: به صندوق جبهه مي ريزم.»
ثبت دیدگاه