شناسه: 171056

نماز شب

حمید حبشی – همرزم: غرق خواب بودم که با صدای اذان، بیدار شدم. چشم هایم از کم خوابی می سوخت. با خودم گفتم چقدر زود صبح شد. مجید با استفاده از بلندگو دستی اذان می گفت. بچه ها یکی یکی، از خواب بیدار شدند. وقتی همه بچه ها بیرون آمدند، وضو گرفتند و آماده نماز شدند، مجید با بلندگو گفت: برادرا، هنوز وقت اذان نشده، الان ساعت دو و نیمه، اذان صبح ساعت چهاره، برید بخوابید. یکی از بچه ها گفت: مجید، چرا این قدر مردم آزاری می کنی؟ کسی به این سوال جواب نداد، چون همه مجید را می شناختند. وقتی بچه ها به سمت چادرها می رفتند تا دوباره بخوابند، مجید دوباره با بلند گو اعلام کرد که برادرا کجا میرید؟ وضو که دارید، اگه می خواهید ریا نشه، برید توی این بیابون، نماز شبتونو بخونید.
روز بعد، عده ای از بچه ها به من گفتند دیشب اولین شبی بوده که لذت مناجات با خدا را چشیده اند.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه