شناسه: 171057

نماز شب خوان ها

حمید حبشی – همرزم: روی ارتفاعات «گرده رش» مستقر بودیم. یک روز بعد از ناهار، مجید مرا صدا زد و گفت: حمید! بیا بیرون کارت دارم. وقتی بیرون رفتم، دوتا پلاستیک بزرگ دستم داد و گفت: بیا زباله ها را جمع کنیم. زباله ها را که جمع کردیم، پشت چادر رفت و پلاستیک ها را توی چاله هایی ریخت که بعضی بچه ها، برای نماز شب کنده بودند. صبح روز بعد، وقت خوردن صبحانه یکی از بچه ها با ناراحتی گفت: کدام برادر خدا نترسی، دیشب زباله ها را داخل چاله ها ریخته؟ حرفش که تمام شد، مجید دست زد و گفت: نماز شب خوان ها لو رفتند، برای سلامتی شان صلوات.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه