عشق به جهاد
به روایت از ماندگار مرادی : یک روز یکی از همسایه ها به منزل ما آمد و گفت: پسرت علی در مسجد بیسکویت خریده و بین مردم تقسیم می کند و به بچه ها و مردم می گوید از این نذر من بخورید و برایم دعا کنید که خداوند نذرم را قبول کند و دهان مادرم را ببندد که به من اجازه بدهد به جبهه بروم و من از این که پسرم فهمید که او چه قدر به جبهه علاقه دارد مانع از رفتنش به جبهه نشدم و موافقت خود را اعلام کردم و پسرم علی در سن پانزده سالگی برای اولین بار به جبهه اعزام شد.
ثبت دیدگاه